
سلاااااام
امشب یهویی دلم گرفت ..
ی شبایی تو زندگیمون هس ک وقتی خاطراتمون رو مرور میکنیم ب چیزایی برمیخوریم ک نمیدونیم تقدیرمون بوده یا تقصیرمون
آدمایی رو میبینیم تو زندگیمون بودن ک نمیدونیم دردمون بودن یا همدردمون ...
چیزایی رو تو خاطرات میبینیم ک هضمش برامون خیلی سخته ...
آرزوها و انتظاراتی ک توهم شد ...
رویاهایی ک خشک شد ..
ی چیزایی رو یادمون میاد ک حقمون بود ولی شد توقع....
و زخمهایی رو ک از دست کسایی خوردی ک براشون بهترین بودی ...
کاش و ای کاش دنیا مهربون تر بود..
دارم چرت مینویسم دیه آخه نمیشه از کسی توقع داشت از هیچکی حتی اونایی ک ی زمانی بهت فقط میگفتن دوست دارم
شادوخندون باشین و ایشالا همیشه بخندین
یا حق
برچسب: میبیند,
نویسنده: طاها موسوی